تبليغاتX
شیطنت دیــوونه ها - من باران اشک می خواهم

پنجرۀ پائیز


من باران اشک می خواهم...

آنقدر باران می خواهم ، تا بتوانم با آن تمام دلتنگی هایم را زلال کنم...

آنقدر تا که بشوم خود باران؛ آنقدر پاک شوم که روزی شوم تو...!! روزی که

رفتی و وعده ی دیدارت شد باران!

روزی که رفتی و چشمانم به درازای شب خیره به در شد...

روزی که رفتی و قطره های اشکی که نه تاب ماندن داشتند نه جسارت افتادن....

و نه از حقارت تن من در اندوه چشمان تو ...

وعده دیدارت شد روزی که باران نگاهم تمام شود...

تا به کی باید چشمانم به انتظار آمدن بهار دلت در جاده های بی قراری تو ببارد؟؟

تا به کی باید به دنبال باد تو را به جستجوی ماندن بنشینم..؟

تا به کی به انتظار وحی کلامت هزاران سال در غار انزوای دلتنگی هایم بمانم؟

تا که وعده ی دیدارت نزدیک و نزدیک تر شود؟

تا تو را برای همیشه به دلتنگی هایم افزون تر کنم.. تا بدانم آمده ای که بمانی...؟

تا كه ديگر بدنبال واژه هاي دلتنگي نمانم..

 و تورا براي هميشه به دلم و مرا براي هميشه به دلت هديه كنم...؟

 آري پشت اين پنجره هاي دلتنگي كبوتر چاهي است كه از اوج باران و ميگذرد

 و در انتهاي آسماني كه از شب  بودميدرخشد...

ستاره اي در نورماهي كه در حوض آبي رنگ  نگاهت به پروازي بلند مي انديشيد...!
 

آسمان اجازه پرواز را از من گرفت و شاپركها ي وجود را به دست باد سپرد

و اين آخرين بهانه بود براي رسيدن به تو...

به تو كه آن قدر دوري كه اگر پرواز كنم آسمان تمام مي شود

و من باز هم به تو نمي رسم.........

+ تاريخ پنجشنبه 1388/02/24ساعت 16:22 نويسنده آشوب و لونا |